تبليغاتX
در طلب آرمانشهر

در طلب آرمانشهر
دست نوشته های یک مهاجر
قالب وبلاگ

 

حقیقتا اگزما پیدا کردم نسبت به برخی جمله های تکراری ... کهیر میزنم واقعا ... یعنی همه سلولهای بدنم سر به شورش بر میداره وقتی میشنوم : «موفقیت آمیز بود»، «امیدوارانه بود»، «چشم انداز روشنی پیش رو داریم» و ...

 

اون از ترکیه ... این از بغداد ... از همین حالا بهتون قول میدم مسکو هم خبری بیشتر و پیشرفته تر ازین نخواهد داشت ... سوال اینجاست که آیا ایران آمریکا رو اسکول کرده ؟ آمریکا ایرانیها رو اسکول کرده ؟ یا جلیلی و اشتون هر دو رو با هم !!؟

 

به هیچ کمدی و طنزی بیشتر ازین نمی تونستم بخندم که بعد از چهل و هشت ساعت که دنیا در تب و تاب نتیجه گفتگو هاست ، اشتون بیاد تو چند تا جمله بگه: خوشبختانه ما موفق شدیم محل قرار بعدی رو قطعی کنیم!!! ایران به اهمیت موضوع برای ما پی برده!!!!! هر دو طرف خواهان توافق هستند اما اختلافات زیاد است !!!!

 

دستشون درد نکنه واقعا !!

 

پ . ن :

 

ظاهرا مهمترین تغییری که بعد از اولین دور گفتگوها پیش اومد این بود که کاترین اشتون به جای بلوزی با یقه باز ، این بار با مانتویی چنان محجب حضور پیدا کرده که فک جلیلی به زمین خورد و گ.ش.ت ا.ر.ش.ا.د حتی کف و خون بالا آورد ازین همه نجابت !!

با این روند .. تنها امیدواری این بنده کمترین اینه که دفعه بعد خانم اشتون چادر چاقچور سر کنه و برای رعایت موازین اسلامی هم که شده حکم به باز گذاشتن درها حین گفت و گو بده ... باشد که حرفها به جهت شرم از حضور خبرنگاران و رعایت ادب در ملأ عام(!)، از حد لاس زدن فراتر رفته و کاری بیش از خوش و بش انجام بشه ...

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

پ . ن :

 

هوای اینجا به طرز افتضاحی غبار آلود شده و ریزگردها پدرجدمو آوردن جلوی چشمامون .. اون وقت اخبار گزارش میده که استانهای غربی و جنوبی گرفتار گرد و غبار شدن و از کرمانشاه و کهگیلویه بویراحمد اسم می بره تا خوزستان و حتی هرمزگان ... و دریغ از یک بوشهر ناقابل که بیاد توی اخبار !!

 

اون وقتها که فقط به عنوان مسافر میومدیم اینجا ، وقنی میشنیدم که اهالی گله و شکایت دارن از بوشهر که در استان حق گناوه رو می خوره و همه اخبارشو به سکوت برگزار می کنه ، و از پایتخت که کلا استان رو نادیده می گیره ... فکر می کردم خب اهالی اینجا هم مثل خیلی شهرستانیها نسبت به وضعیتشون و تضییع حق و حقوقشون گلایه مندن ... اما حالا که اومدم اینجا و وضعیت رو از نزدیک لمس می کنم ... بسیار کنجکاوم بدونم چرا !؟ یعنی چه س.ی.ا.س.ت.ی می تونه پشت این رفتار و کردار خوابیده باشه !؟

هیچ استانی (تاکید میکنم هیچ استانی ، نه فقط در ایران بلکه در تمام کشورهای حوزه خلیج فارس) به اندازه بوشهر مرز ساحلی با خلیج فارس نداره (بیش از 600 کیلومتر) ... بعد اسم خلیج فارس که میشه میرن سراغ بندرعباس و هرمزگان ... نیروگاه اتمی بوشهر اگر نه اولین ، حداقل جزو اولین نیروگاههای ایران بوده ... اما ... وضع و روز مردمش چه شکلیه !؟ اون از اون دفعه (+) که عکس سیستم گازرسانی در اینجا رو براتون گذاشتم ... اون از افتضاحی که بابت موضوع ته لنجی بالا اومد (+) و بدون حل شدن مسکوت موند تا امروز ... این از اخبار امشب که گرد و غبار در همه استانها رو اعلام می کنه جز بوشهر ... اینم از وضعیت آب مون !! در عرض دو هفته پنج بار قطعی آب داشتیم که دو بارش بیشتر از چهل و هشت ساعت به طول انجامیده !! واللا خجالت هم خوب چیزیه!

 

پ . ن :

 

بعد از همه این گله گزاریها از وضع کشور و اوضاع جهان ...

امشب شب آرزوهاست ..

برای خودتون ... خودمون ... و همه ... بهترین ها رو از خدا طلب کنیم.

 

[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ 23:40 ] [ جوینده ] [ ]

 

یادمه زمان مجردی ، مشاعره که می کردیم مامان خیلی کمتر از همه شرکت می کرد ... اما شعرهایی که می خوند اونقدر تک بودن که ...... انگار همین الان با صدای خودش دارم می شنومش ...

محبوب ترین شعرش ، ترکیب بند وحشی بافقی بود که هروقت عشقش می کشید برامون بخونه مشاعره کلا تعطیل میشد چون اصولا به یه بیتش رضایت نمی داد هیچ وقت ...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید   داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید   گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید (+)

 

دیروز برای چندصدمین بار با شنیدن صدای افتخاری (+) روحم به سمت اون وقتا پر کشید (حالا بگذریم که همون وقتا هروقت من در اوج سرخوشی بودم از شنیدن صدای افتخاری ضدحال میزد که : این که فقط آهنگهای دلکش و مرضیه رو کپی کرده خب چرا نمیری اصلشو گوش کنی که قشنگ تره؟ .. و من ِ متعصب در امور افتخاری (!) کج خلقی می کردم که : من از همین خوشم میاد، خیلی هم قشنگ میخونه)

 

یاد بچگی ها افتادم که از دست سخت بودن امتحان دیکته شکایت می کردیم و مامان ملامتمون می کرد و تعریف می کرد که زمان اونا کتابهای درسی چهارمقاله عروضی بوده و کلیله و دمنه ... و اینکه درسهای ما در مقایسه با اونها آب خوردنی بیش نیست ... کی می دونه ... شاید اگر این رجزخونی های مامان نبود من هیچ وقت تا این حد به دیکته ی درست پایبند نمیشدم ... و چه بسا که اصلا به ادبیات گرایش پیدا نمی کردم ...

آخ که انگار همین الانه که داره زمزمه می کنه :

این کوزه چو من عاشق زاری بودست    در بند سر زلف نگاری بودست ...

یا زمانی که وسط مشاعره کم میاوردیم و خودکوشن می کردیم تا همه ی "دوش" های حافظ رو توی مغزمون مرور کنیم بلکه بتونیم یه دال بدیم .. خونسرد و آروم میخوند :

در کارگه کوزه گری رفتم دوش    دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش ...

 

و اینطوری بود که زمانی که در مدرسه باید ادبیات دفاع مقدس حفظ می کردیم ... مامان ناخودآگاه ما رو پر کرد از ادبیات کلاسیک ایران ... ...

روحش شاد و قرین آرامش ...

 

++++++++++++++++++++++

 

پنجشنبه 28 اردیبهشت روز بزرگداشت خیام بود که گرچه صدا و سیمای خودمون به روی خودش نیاورد اما بنگاه سخن پراکنی ب.ی..ب.ی..س.ی.. الحق که سنگ تموم گذاشت و برنامه های جالبی پخش کرد برای گرامیداشت خیام عزیز.

و من یادم اومد پارسال پیرارسال بود که یه انیمیشن (همون کارتون خودمون) رو می دیدم که برای بچه ها پخش میشد و راجع به داستان زندگی یه نخبه ی گمنامی بود که مسئولین تمام همّ و غمّ و نبوغ خودشونو به کار گرفته بودن تا این یکتای دوران رو از بند گمنامی رهانیده .. به بچه کوچولوها معرفی کنن !!! و ماجرا ازین قرار بود که این بنده خدا کلی می شینه با کار و تلاش و زحمت و کوشش تقویم می نویسه ... بعد خیام میاد طی یک عملیات انتحاری اون تقویم رو می دزده!! (این دقیقا همون چیزی بود که توی کارتون نشون میداد، من اغراق نکردم) و بعد می بره برای خوش خدمتی تقدیم می کنه به سلطان جلال الدین... و من چقدر متاسف شدم بابت فکر خرابی که پشت این کارتون نهفته بود ... و چقدر دلم سوخت برای بچه هایی که همچین اطلاعاتی به ذهنشون خورونده میشه ...

 

خیام به گمان من از بزرگترین نوابغ و البته مظلوم ترین اونها در تاریخ ایران بوده و هست . ریاضی دان و منجم بزرگی که ما فقط به عنوان یه شاعر ِ همیشه مست و لایعقل می شناسیمش ...

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ . ن 1:

 

من منکر این نیستم که همیشه در تاریخ علم یک سری اتفاقات و مجموعه ای از آدمها در تلاشند تا موضوعی به نتیجه برسه ، و معمولا نتیجه ی نهایی به اسم یک نفر ثبت میشه ... اما خب این سنتِ ناگزیر تاریخ هست و اگر قرار باشه به عنوان طبل رسوایی ازش استفاده بشه دامن خیلی از مخترعین و مکتشفین لکه دار شناخته میشه!!! درست کردن اون انیمیشن به نظر من تنها و تنها نشون دهنده ی خباثت ذاتی تفکری بود که هدایتش می کرد.

در نبوغ خیام همین بس که هنوز که هنوزه کسی کامل تر از تقویم ایشون نتونسته محاسبه کنه و بنویسه. "تقویم جلالی" از جمله افتخارات ما ایرانی ها هست که هرکسی قدر و ارزشش رو میدونه جز خودمون.

شاید جالب باشه براتون که بدونید تقویمی که به اسم تقویم میلادی می شناسیمش پانصدسال بعد از تقویم خیام نوشته شده و منجمین غربی به اتفاق آراء معتقدند که در دقت و ریزبینی به گردپای تقویم جلالی هم نمیرسه.

 

پ . ن 2:

 

جای دریغ و افسوس داره که باید اعتراف کنم آخرین باری که خیام خوندیم باهم گمونم زمستون ۸۸ بود !! (قرار ما بر اینه که موقع کار انفرادی در آشپزخونه ، اونی که بیکار می مونه کتاب دست بگیره و بلند بلند بخونه تا اون یکی که مشغول کار هست هم استفاده ببره).

با حضرت یار قرار گذاشتیم مدتی به جای حافظ خیام دست بگیریم و  مجدداخیام خوانی آغاز کنیم ...

 

پ . ن 3:

 

گفتم در مورد خیام یه سرچی بکنم ببینم چه خبره توی نت ... رسیدم به این خبر (+) ... خیــــــــلی برام جالب بود. از خیام خوانی در بوشهر که ظاهرا به اسم "خیامی" معروف هست چیزی نشنیده بودم !! عجالتا همین لینک رو بخونید ... من اگر اطلاعات جدیدی به دست آوردم می نویسم براتون.

 

پ . ن 4:

 

یادمه عید سال 84 که به اتفاق خانواده رفتیم مشهد و سری هم به نیشابور زدیم ، دیدیم دارن یه رصدخونه نزدیک مقبره خیام می سازن ... برای من که اون وقتها بدجوری عشق نجوم بودم بسیار جالب انگیزناک بود ... اما در نهایت تاسف و تاثر ، در سفرهای بعدی (و حتی تا آخرین باری که همراه حضرت یار رفته بودیم در آبان 89 ) به همون شکل دیدمش ، نیمه کاره و دست نخورده ...

امیدوارم تا الان دیگه ساختش به اتمام رسیده باشه !!

 

پ . ن 5:

 

یه چیز دیگه که شاید بامزه باشه دونستنش ... در مورد گلهایی هست که در باغ آرامگاه خیام و بر سر مقبره ایشون روییده و ظاهرا قدمت حضور این گلها به دوره خود خیام برمی گرده. یعنی نظامی عروضی توی کتابش (چهار مقاله) خاطره ای نقل کرده از دیدار با خیام که حین صحبت چنین عنوان کرده که : «گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل مي افشان مي كند». نظامی نقل می کنه که چهارسال بعد از وفات خیام وقتی از کنار آرامگاه او گذشتم گل و درختانی بر مزارش دیدم که منو به یاد پیش بینی خیام انداخت .

به همین جهت گلهای باغ خیام قدر و منزلت ویژه ای در نظر خیام شناسها دارن. اما نکته ای که گفتم بامزه ست اینه که یکی از خیام شناس ها وقتی به زیارت آرامگاه خیام میره از دیدن این گلها به وجد میاد و تعدادی از تخم اونها رو برای دخترش می فرسته و ایشون هم برای انجمن خیام شناسی در لندن میبرن و اونا هم از کاشتن تخم ها دو بوته گل به دست میارن که یکی رو در محل انجمن و دیگری رو بر سر مزار فیتزجرالد (مترجم رباعیات خیام و معرف او به دنیای غرب) می کارن ... مطلب دقیق رو در این صفحه (+) می تونید بخونید.

 

پ . ن 6:

 

مطالعه مطلب «خیام، تایتانیک و نسخه‌ نفیس گم‌شده از فیتز جرالد» (+) رو از دست ندید.

 

پ . ن 7:

 

در مورد سه یار دبستانی هم که حتما یادتون هست توی مدرسه خوندیمش !؟

اگر یادتون رفته، به اینجا (+) و اینجا (+) و اینجا (+) سری بزنید.

 

پ . ن آخر:

 

رباعیات خیام با صدای شاملو ، آواز استاد شجریان و موسیقی فریدون شهبازیان (+)

 

 

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 16:32 ] [ جوینده ] [ ]

داستانک

 

مدت زیادی از تولد برادر تامی کوچولو نگدشته بود. تامی مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که اونو با نوزاد جدید تنها بذارن.

پدر و مادر می ترسیدن تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کنه و بخواد به اون آسیبی برسونه، این بود که همیشه جوابشون منفی بود

. اما در رفتار تامی کوچولو نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربون بود و اصرارش هم برای تنها موندن با نوزاد روز به روز بیشتر میشد. بالاخره پدر و مادر تصمیم گرفتن موافقت کنن. تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در رو پشت سرش بست. اما لای در باز مونده بود و گدر و مادر کنجکاوش می تونستن مخفیانه نپاه کنن و بشنون ...

اونها تامی کوچولو رو دیدن که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش رو روی صورت اون گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم میره ...

 

 

پ . ن :

اینکه دلم برای بچه هام تنگ میشه چیز عجیب و جدیدی نیست .. اما ... چند روزیه دلم یه جور خیلی متفاوتی براشون پر میکشه !! میخوام سرکی بکشم به مطالبی که در موردشون نوشتم ... احتمالا چندتایی رو هم بذارم اینجا ... مثل همین پاراگراف پایین ... اولین مطلبی که از کلاسهای اندیشه ورزیم نوشتم رو میذارم توی ادامه مطلب ... دعا کنید دور نباشه روزی که بتونم دوباره با بچه ها باشم ... یا دیر حتی ! :(

 

پ . ن ( 21 دی 88 ) :

 

چند جلسه ای میشه که به بهانه ی درس و بحث جدیدمون به بچه ها گفتم همراه خودشون یه عروسک بیارن ... و خودم هم برای همرنگی با جمع همین کارو می کنم و یکی از خرسهامو با خودم می برم کلاس!

غرق حیرت و سرخوشی ام دیروز تا حالا ...

عروسکم (مثل جلسات قبل) بین بچه ها دست به دست گشت تا رسید به دست امیرعباس ... امیرعباس بوییدش و با تعجب پرسید خاله تازه حموم برده بودیش ؟ متعجب گفتم نه! چطور مگه؟ گفت آخه بوی بهشت میده ؟ من اولش به شوخی گرفتم و فکر کردم چون اسمی برای عطر پیدا نکرده اینطوری داره میگه ... خندیدم و خواستم به حرفام ادامه بدم که ... امیرعباس جدی و محکم مانعم شد: نه واقعا .. بیا بو کن! بوی بهشت میده ...

آخر جلسه هم که داشتم به هرکدوم یه برچسب ستاره میدادم برای تشکر ازینکه سر کلاس توی بحث شرکت کردن ... باز پرید وسط که : امروز باید به خودت هم استیکر بدی چون عروسکت بوی بهشت میده ...

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:46 ] [ جوینده ] [ ]

 

خیلی جالبه حتما امتحان کنید
این تست، یک تست رایانه ای برای تخمینی از سن مغز شماست.


ابتدا روی این لینک(+) کلیک کنید.
بعد دکمه استارت رو بزنید.
جای اعداد را که چند لحظه نمایش داده می شود به خاطر بسپارید
و روی جای آنها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنید!
بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس‌العمل و درستی آن محاسبه و نمایش داده می شود
راستی! مغز جوان بهتر است یا مغز پیر؟ خودتان قضاوت كنید

 

---

 

پ . ن:

 

من 39 ساله بودم !!     اولین باری که امتحان کردید رو بیاید بگید ... بی تقلب

 

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:33 ] [ جوینده ] [ ]

 

کسانی که مدعی اند همه چیز را می دانند و همه چیز را می توانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه می رسندکه همه را باید کُشت...!

*آلبر کامو

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:9 ] [ جوینده ] [ ]

 

پارسال دقیقا یه همچین روزی بود ... یه همچین ساعتی ... از صبح توی فرودگاه منتظر بودیم تا بالاخره انتظار به سر رسید و ... پرواز کردیم ... و ساعاتی بعد ... فرود در جده ...

 

چند روزیه که با مرور خاطرات پارسال حالی به حالیـَم ...

اما امروز ... یه کمی عجیب غریبه همه چیز !

ما پارسال .. 22 اردیبهشت رفتیم مدینه ... شش روز بعدش هم ... راهی خونه خدا شدیم و حج کردیم ... خاطرات اون روزا هنوز متغیرم می کنه و هر باری به نحو جدیدی ! اما اونی که عجیبه ... یعنی عجیب که نه ... بامزه ! ... چه می دونم ... شما خودتون یه صفتی برای این حس پیدا کنید ...

 

ما پارسال روز ولادت حضرت زهرا مکه بودیم ... کنار خونه خدا ...

 

حالا ... امروز بیست و دوم هست و فردا ولادت حضرت زهرا ... یه حس عجیبی دارم از ادغام این دو تا حس ... یه دلم مدینه ست کنار گنبد خضرا ... یه دلم کنار رکن یمانی و پای دیوار مستجار ...

 

امیدوارم مولود فردا ، واسطه فیض مون بشه و هرکدوممون به حداقل یکی از بزرگترین خواسته هامون برسیم ... همین فردا

 

پ . ن :

 

عیدتون پر برکت

 

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:20 ] [ جوینده ] [ ]

 

حُکمای قدیم با به قول ادبی نویسان عقلای قدما، علاقه خاصی داشتند به تقسیم بندی های چهارتایی! یعنی ظاهرا طی کشف عجیبی به این نتیجه رسیده بودن که هر چیزی در هر زمینه ای رو می تونن موصوف به چهار حالت یا خاصیت بکنن! ظاهرا که جواب هم داده ، و اینکه ما هنوز که هنوزه بعد از قرون متمادی داریم از همون افکار به عنوان آبشخور استفاده می کنیم، یعنی حق با اونا بوده لابد !!

شما حتما چیزهایی خوندین یا شنیدین از عناصر اربعه ، علل اربعه ، طبایع اربعه ، ... و خلاصه مزاجهای اربعه.

من به نوبه خودم می دونستم که طبایع به آب و آتش و خاک و آب تقسیم میشه و هر فردی به لحاظ روحی به یکی ازین طبایع گرایش بیشتری داره و به همین دلیل شاخصه های رفتاری خاصی در اون فرد وجود داره.

و همینطور می دونستم که چهارتا مزاج بلغم و صفرا و خون و سودا داریم که بدن هرکسی به یکی ازین مزاجها تعلق بیشتری داره که باعث میشه نحوه سوخت و ساز عوامل درونی بدنش قابل حدس باشه. ضمن اینکه همین عوامل منتهی به نوع خاصی از رفتارهای منحصر به اون مزاج خاص میشه که قدما ازش تعبیر می کردن به اینکه مثلا فلانی بلغمی مزاجه یا سوداوی ، صفراوی و دموی مزاجه (دم همون خون خودمونه).

 

ولی خب تمام اطلاعات من به همین میزان محدود میشد ... تا اینکه امروز یه ایمیل برام اومد در مورد خاصیتهای غذایی بعضی از مواد غذایی که توی سفره ایرانی ها زیاد استفاده میشه. (توی پرانتز : هرکسی میخواد ایمیل رو براش بفرستم آدرس بذاره برام)

 

الغرض ... این ایمیل انگیزه ای شد برای تکمیل اطلاعات بسیار ناقصم .. و باعث شد یه سرچ کوچولو بکنم در باب موضوعی که خیلی وقت بود دوست داشتم در موردش بخونم و بدونم ... و بعد از این مطالعه بود که فهمیدم چرا با اینهمه دوری از نوجوانی و حتی جوانی (!!) هنوز خیلی وقتها جوش میزنم و بامزه اینکه وقتی این جوشها به طرز غریبی آزاردهنده میشه یه حس خیلی ناشناخته(!) بهم میگه اگر حجامت کنم حتما بهتر میشم! که البته تا حالا هیچ وقت جرات این کارو نداشتم ...

و ازینا مهمتر ... فهمیدم اصلا عجیب نیست که تنوع طلب هستم و بی علاقه به کار تکراری .. یا اینکه بی نظم هستم و شلخته به نظر میام (گرچه که نظم ذهنی فوق العاده ای دارم اما خب حالا چه اشکال داره اگر ... .. هیچی ، بگذریم) .. و یا اینکه مستعد شقاوت آنی هستم ، حتی !

خب چه میشه کرد !! من یه دموی مزاجم و دست خودم نیست که اینطوری نباشم !

 

دو تا هم نکته ی مفید یاد گرفتم :

یک اینکه رنگها هم طبعهای مختلف دارن و هرکسی بنا به طبیعت خودش (که یا سرد هست و یا گرم. و یا خشک هست و یا تر، که حاصل ترکیبشون چهار حالت هست که میشه همون مزاجهای اربعه) می تونه وسایل اطرافش رو به رنگی در بیاره که به تعدیل مزاجش کمک کنه ... یعنی به شخصه ازین به بعد باید بزنم تو خط آبی ... و این اصلا به این دلیل نیست که میخوام دل حضرت یار  استقلالیم رو به دست بیارم

 

دوم اینکه با یه اصطلاح جدید آشنا شدم به اسم "مصلحات غذایی" که حتما شما هم بدون اینکه بدونید چی هست کمی تا قسمتی ازش با خبر هستید. یعنی حتما بزرگترای شما هم شما رو منع کردن از زیاد خیار خوردن ، یا ماست و ماهی رو با هم خوردن ، یا خربزه و عسل رو همزمان خوردن ...

"مصلحات غذایی" بهترین همراه های غذایی برای غذاهای اصلی هستن. یعنی به شما توصیه می کنن چی رو با چی بخورید که سیستم تون بهم نریزه ! حالا ربطش به بحث مزاجها چیه !؟

خب یه سری منع ها و توصیه های عام وجود داره برای خوردن فلان با فلان ... و یه سری توصیه ها وجود داره مبنی بر اینکه مثلا بلغمی مزاجها فلان چیز رو با فلان چاشنی بخورن ولی صفراوی مزاجها همون چیز رو باید با یه چیز دیگه بخورن ...

 

خیلی حرف زدم ... طولانی شد ... چندتا لینک مفید میذارم .. حوصله کنید و بخونید .. خوبه 

 

 

تشخیص مزاج خود (+) (می تونید خواص مزاجهای مختلف رو بررسی کنید و ببینید که شما به کدوم دسته تعلق دارید.)

  

تا حدودی با مزاج خود آشنا شوید (+) (توی این لینک می تونید بخونید که چه چیزهایی برای مزاج شما مناسبند.)

 

فهرست مصلحات غذا (+) (اینجا همون توصیه های عام که گفتم رو می تونید ببینید.)

  

لیست مواد غذایی به تفکیک نوع طبع (+) 

 

مزاج رنگها (+)

 

مزاجها و طبایع (+) (این مطلب یه کم طولانی ولی خیلی مفیده ...)

  

حرف آخر اینکه ... هیچ مزاجی مطلق نیست و هرکسی می تونه علایمی از دیگر طبایع داشته باشه .. اما چیزی که مهمه اینکه که (حداقل به زعم اطباء سنتی) هر فردی مزاجی داره که با کشف اون میشه مشکلاتش رو رفع ، امراضش رو درمان ، و با پیشنهادهایی از مشکلات و امراض احتمالیش پیشگیری کرد.

 

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:40 ] [ جوینده ] [ ]

 

لذت از متن ِ زیبا موضوع جدیدی نیست ... اما گاهی این لذت چنان عمیقه که آدم احساس می کنه برای اولین باره که داره حسش می کنه ...

 

این (+) شعر و دکلمه ی محمد صالح اعلای جان رو که میشنوم ... حس می کنم ضربان قلبم به یکباره بالا میره و چنان عشقی در تمام رگ ها و تار و پودم می دوه که عقل ِ سراسیمه سر از این حس ناشناخته در نمیاره ... حتی خود قلبم باورش نمیشه در نهان مبتلا به چنین عشقی به خدا باشه و از این پرده دری حیرون و متعجب میشه !!

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:34 ] [ جوینده ] [ ]

 

و چقدر حس خوبیه وقتی چند روزه داری روز معلم سالهای پیش رو مرور می کنی و افسوس میخوری بابت خونه نشینی امسال ... یهو اس ام اس میاد از طرف مامان بچه هات ، که با زبون بچه هات روزت رو تبریک گفتن ...

 

الان یه حسی دارم که نگفتنیه ...

 

------------------------------------------

 

پ . ن :

 

من معلم نبودم و نیستم ... مربی مهد بودم اونم کمی تا قسمتی ... اما چقدر افتخار می کنم به همین مربی بودن که برام خیلی بیشتر از تدریس توی دانشگاه ارزشمند بود و البته مفیدتر هم به حال خودم و هم به حال بچه ها ...

 

به امید روزی که کارمو از سر بگیرم ...

 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:38 ] [ جوینده ] [ ]

 

فقط يه زن ايراني ميتونه به شوهرش بگه :

من پنج دقيقه ميرم خونه فلاني ، هر نيم ساعت يک بار غذا رو هم بزن …

++++++++++++++++++++++++++

یادم باشه

تو شروط ضمن عقدم

حتما بیارم که

حق کنترل تلویزیون

با ( من ) باید باشه!!!!!

++++++++++++++++++++++++++

یکی بیاید

دست این خاطره ها را بگیرد

ببرد گردش

کلافه کرده اند مرا

بس که نق می زنند به جانم ...

++++++++++++++++++++++++++

یک وقتایــــی هســت کـــه بایــد لـــــم بدی یه گــــوشه... و جــریان زندگیــت رو فقـــط مــــرور کنی. بعــدشم بگـــی: "به سلامتــــــــی خــــودم که اینقـــدر تحمـــل داشتـــم!"

++++++++++++++++++++++++++

کلا با خرسا حال میکنم

۶ ماه میخوابن

۶ ماهم میرن ماهیگیری

کلا تو عشق و حالن

++++++++++++++++++++++++++

یعنی اون عوضی که میخواد 20 سال دیگه مخ دخترمو بزنه الان نشسته کارتون نگاه میکنه ؟! [یعنی اساسی حال کردم با این جمله  :))))) ]

++++++++++++++++++++++++++

قدیما ميگفتن پزشك محرمه...

كم كم عكاس و فيلم بردار هم محرم شدن

حالا هم كه دى جى و گروه موسيقى محرم شدن

اينجور كه من فهميدم الان فقط داداشاى عروس و دوماد نامحرمن!

++++++++++++++++++++++++++

اگر بدانید مردم چقدر به ندرت فکر می کنند

هیچ گاه ازینکه درباره ی شما چه فکر می کنند

نگران نمی شوید ...

++++++++++++++++++++++++++

ما نسل سومی ها خاکی بودیم، روزگار هم نامردی نکرد زد دهنمونو آسفالت کرد ... [حقیقتی بسیار تلخ و کشنده :((( ]

++++++++++++++++++++++++++

کسایی که معتقد هستن اونی که رفته خودش برمیگرده 99% کفتر بازن !!!!!

++++++++++++++++++++++++++

یارو زنگ زده بود رادیو میگفت، پیغام من به اوباما اینه که اگر روزی صد تا موشک بزنی به تهران ما یک قدم عقب نمیریم! مجری پرسید از کجا تماس میگیرید؟ گفت: فیروز آباد فارس!

++++++++++++++++++++++++++

گاهی عکسی را می سوزانیم... گاهی عکسی مارا می سوزاند....!!!

++++++++++++++++++++++++++

ولی همه اینا رو کپی پیست کردم فقط به عشق این یه جمله که اساسی حال داد :

هر کی بهت سنگ پرت کرد،

تو گل پرتاب کن...

اما با گلدونش!!!

 

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 22:35 ] [ جوینده ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

روی یکی از دیوارهای شهر جدید من با نستعلیق درشت نوشته شده :

" شهر خوب یافتنی نیست بلکه ساختنی است. "

بعد عمری اوتوپیا خوانی و حسرت و رویا ... خوشم اومده از این ایده ...

---

مهاجرت کردیم ...

باشد که سازنده باشیم ...
چت باکس


امکانات وب